زمزمه های تنهایی

سیدولی الله مصطفوی

افتاده در دلت هیجانی شبیه مرگ 

در دست خسته ات چمدانی شبیه مرگ

حس می کنی تمام تنت با سری که نیست

می پاشد از هجوم تکانی شبیه مرگ

هر جا که می روی جلویت باز می شود

یک در!؟ دری که نیست! دهانی شبیه مرگ

می افتی از درون خودت پرت می شوی

تا قعر پرتگاه گمانی شبیه مرگ

وقتی درون سینه خود چال می شوی

و فکر می کنی که زمانی شبیه مرگ

آتشفشان درد تو خاموش می شود

در سردی مهیب جهانی شبیه مرگ

تنها تو مانده ای غزل ناتمام من

کمی می سرایمت به زبانی شبیه مرگ...؟

ای مرگ چیستی تو بجز زنده بودنی...

ای زندگی تو نیز همانی شبیه مرگ

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |


Design By : Night Skin