زمزمه های تنهایی

سیدولی الله مصطفوی

روزنه ایست غروب

تاشب مردهای خسته را

به خانه ها

جایی که درتمامی مشقهاباباجان می دهد

برگرداند.

باورنمی کنیدولی من

بدون گناهانی کوچک

وحرفهایی بزرگ

نمی توانم ادم بمانم

اصلاخدابرای شماها

مردان اسمانی!

من درقلمروکوچک خودخدایی دارم

که نان به نرخ روزنمی خورد

سخت ساده است ان بالانشستن

سیر

وخدایی بودن.

باورنمی کنید

بدون دردهایی بزرگ وشعرهایی بزرگتر

نمی شود زندگانی کرد!

احتمال به سطرهای باریک کشیدن این شعرراجدی بگیرید

بقیه رادرپرانتزی بازنشده می بندم

(بچه هاباباونان می خواهند)

1386/1/13

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |


Design By : Night Skin