زمزمه های تنهایی

سیدولی الله مصطفوی

شاخ به شاخ می شوند

ادمها

وچرت می زند

گاوی که زمین راشاخ به شاخ ...

(این گاوهاهمه درفکرخوردنند)

خورشیدی ست انجا.

که حوصله اش سرنمی رود

ازگاوی که در مدارش می چرخد

بازمینی که ادمهای روی ان

باهم شاخ به شاخ می شوند

وگاوی که زمینی راشاخ به شاخ نمی کند

تاشاعری دق کند

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

        

 جاده درانتظاراست

وچشم برای دیدنت بیتاب

     جاده درانتظاراست تاخاک پایت شود

ومن برای امدنت

جز

         اشکی درچشم

         اهی در دل

         وچشمی به راه 

    چه می توانم داشت؟!

ولحظه هایی که به پایت خواهم ریخت

روزها وشبها را

جاده در انتظار است

در انتظارتو.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

من بودم وسکوت

      وقتی که نام توامد

             دیوار

  بی اختیاربه من تکیه کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٥ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

افتاده در دلت هیجانی شبیه مرگ 

در دست خسته ات چمدانی شبیه مرگ

حس می کنی تمام تنت با سری که نیست

می پاشد از هجوم تکانی شبیه مرگ

هر جا که می روی جلویت باز می شود

یک در!؟ دری که نیست! دهانی شبیه مرگ

می افتی از درون خودت پرت می شوی

تا قعر پرتگاه گمانی شبیه مرگ

وقتی درون سینه خود چال می شوی

و فکر می کنی که زمانی شبیه مرگ

آتشفشان درد تو خاموش می شود

در سردی مهیب جهانی شبیه مرگ

تنها تو مانده ای غزل ناتمام من

کمی می سرایمت به زبانی شبیه مرگ...؟

ای مرگ چیستی تو بجز زنده بودنی...

ای زندگی تو نیز همانی شبیه مرگ

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

روزنه ایست غروب

تاشب مردهای خسته را

به خانه ها

جایی که درتمامی مشقهاباباجان می دهد

برگرداند.

باورنمی کنیدولی من

بدون گناهانی کوچک

وحرفهایی بزرگ

نمی توانم ادم بمانم

اصلاخدابرای شماها

مردان اسمانی!

من درقلمروکوچک خودخدایی دارم

که نان به نرخ روزنمی خورد

سخت ساده است ان بالانشستن

سیر

وخدایی بودن.

باورنمی کنید

بدون دردهایی بزرگ وشعرهایی بزرگتر

نمی شود زندگانی کرد!

احتمال به سطرهای باریک کشیدن این شعرراجدی بگیرید

بقیه رادرپرانتزی بازنشده می بندم

(بچه هاباباونان می خواهند)

1386/1/13

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

تنهاگواه من

دردادگاه چشم تواین شعرهاست

حالاخداوکیل!

حق بادل من است

یاچشمهای تو؟!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

این "ورق"

دیگر بر نمی گردد

وقتی نه "دل" می دهی

نه من میتوانم "خشت" پاره های دلم را بردارم

"حاکم" تویی و من

محکوم سرنوشت غریبم

"بی بی" لحظه های تلخ "دل" من

"تک" میان قاب چشمانم

افسوس که باید "دل" برید

و این آخرین "ورق" از سرنوشت بی رحم من است

که با دست تو

رو میشود

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

این وبلاگ متعلق به سید ولی الله مصطفوی می باشد
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٢ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |


Design By : Night Skin