زمزمه های تنهایی

سیدولی الله مصطفوی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

پرندگان به هیاهو

سنجابی نزدیک

شیون سکوت

بر می آشوبد خاطره ای درونم را

در من هزارشعله سرکش به خیزش است

کودکانی به زبان نافهم من

با صدا بازی می کنند

اینجا همه چیز بوی کوچه های کاهگلی

روزگاررفته را!؟

انگارکجای زمین ایستاده ام

سطل زباله

به هیات آدمی بی سر

پیرمردی خدا می فروشد

دخترکانی سر به هوا از کنارم رد می شوند

شعله های سر کش خاموش

تمام شد

اپیزوت ده دقیقه ای غروب پاییزی پونا

 پونا - شهری در هند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

بیچاره

پنجره هر صبح

آغوش می گشاید دربرابرخورشید

اما دریغ

اسیر پنجه دیوار است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

سالها پیش سروده بودم:

وقتی تمام پنجره ها بسته ست نامت طلوع روشن بیداریست

پژواکهای سرخ صدای تو در نبضهای سبز زمان جاریست

ای ازتبار نابترین آواز ماییم ودرد غربت  و دلتنگی

اینجاتمام حنجره ها سردند آواز هایشان  همه تکراریست

منصور وار دلم را باز با آن سرود سرخ می آویزم

یک شب شبی ز همین  شبها دیوانه تو دلش داریست

انگار بند دلم امشب با شعرهای ناب گره خورده

این نیستی ومستی من امشب بهترزهرچه هستی وهشیاریست

و امروز:

وقتی تمام پنجره ها بسته ست

یعنی تمام.

پنجره ها بسته ست 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

 به یمن غمزده چشمی که از غمت دریاست

 دراعتکاف دو چشمت ببین خدا پیداست

 

 در آرزوی طلوع نجیب دستانت

 میان سینه آشفته آتشی بر پاست

 

 چه فرق می کند  امشب ویا شبی دیگر

 بدون چشم تو هر شب برای من یلداست

 

 به روی دشت دلم آیه آیه باریدی

 حضور سبز تو معنای پاک اعطیناست

 

 به یاد یک غم شیرین همیشه فرهادم

وبیستون دلت جنس سنگش از خاراست

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٩ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

انکارنمی کنم که عاشق هستم

باتهمتتان سخت موافق هستم!

هرچندکه عشق جرم سنگین من است

درپهنه ی دشت چون شقایق هستم

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

تنهایم ودرتب نیازم امشب

درکوره ی دردمی گدازم امشب

باوربکنیدزندگی کشت مرا!

بر مرده ی خود گرم نمازم امشب!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱۳ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

جان من هدیه ی ناچیزیست تقدیم شما

        گرچه درشان شما نیست همین را دارم

من که تاعشق توبا قی ست زمین گیرتوام

          لااقل لطف کن ازروی زمین بردارم!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٧ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

من مرگ را دوست دارم ولی اززندگی دوباره می ترسم

دین رادوست دارم ولی ازکشیشها می ترسم

قانون رادوست دارم ولی ازپاسبانها می ترسم

عشق رادوست دارم ولی اززنها می ترسم

من می ترسم پس هستم

اینچنین می گذردروزوروزگارمن

من روزرادوست دارم ولی ازروزگارمی ترسم

             (زنده یاد حسین پناهی)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۱ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |

ازچشمهای سیاهت

سهم من

جزروزگاری سیاه چیزی نیست

           لعنت به هرسیاه

  به جزچشمت!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٧ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط میرعلی مصطفوی نظرات () |


Design By : Night Skin